روزی مردی حریص در شهر کوچکی زندگی می کرد. او بسیار ثروتمند بود و عاشق طلا و همه چیزهای او فانتزی بود. اما دخترش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. یک روز او به یک پری برخورد کرد. موهای پری در چند شاخه درخت گیر کرده بود. او به پری کمک کرد، اما وقتی حرص و طمع او را فرا گرفت، متوجه شد که با درخواست یک آرزو (با کمک به او) فرصتی برای ثروتمندتر شدن دارد. پری به او گفت: هر چه دست می زنم باید طلا شود. و آرزویش توسط پری سپاسگزار برآورده شد.
مرد حریص با عجله به خانه رفت تا به همسر و دخترش در مورد آرزویش بگوید، در تمام این مدت سنگ ها و سنگ ریزه ها را لمس می کرد و تبدیل شدن آنها به طلا را تماشا می کرد. وقتی به خانه رسید، دخترش به استقبال او شتافت. به محض اینکه خم شد تا او را در آغوشش بگیرد، او تبدیل به یک مجسمه طلا شد. او ناراحت شد و شروع به گریه کرد و سعی کرد دخترش را به زندگی بازگرداند. او به حماقت خود پی برد و بقیه روزهایش را صرف جستجوی پری کرد تا آرزویش را از بین ببرد.
نتیجه اخلاقی
حرص همیشه منجر به سقوط خواهد شد.
نویسنده:غزاله شهسواری